مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

1393/1/3

امروز صبح كه بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه تصميم گرفتيم بريم سمت تله كابين رامسر. كه جاتون خالي رفتيم و از اون جا كه من هم ترسو، همه تصميم گرفتند كه سوار تله كابين بشند. من هم كه اصلا دوست نداشتم به اصرار بقيه سوار شدم كه چشمتون روز بد نبينه به غلط كردن افتاده بودم و زن عمو و عمو و بابا هم از همه صحنه هاي گريه من و حرفهايي كه زده بودم فيلم گرفتند. ولي از شجاعت تو خيلي خوشم اومد اصلا نترسيدي و يكي از علتهايي كه تصميم گرفتيم بريم درخواست شما بود خيلي ذوق كردي با اين حال خيلي خوش گذشت. دوست داشتم. ...
3 فروردين 1393

1393/1/2

سلام عزيزم. امروز ظهر ما رفتيم خونه اون يكي مادربزرگ بابا سمت شاه عبدالعظيم و ناهار اونجا بوديم. ما به خاطر دست بابا مهدي كه تو گچ بود تصميم گرفته بوديم كه مسافرت نريم چون نميتونست رانندگي كنه. حتي ماماني طيبه كه تماس گرفته بود و گفت شما نميخواد بيايد سمت اراك چون دست بابا تو گچ هست خطرناكه. ظهر بود كه عمو محمد تماس گرفت و گفت بيايد بريم شمال. ماشين هم نميخواد بياريد. بالاخره بعد از كمي فكر كردن تصميم گرفتيم بريم. تا بعدازظهر كه شنيديم كه هوا اونجا برف و باروني هست و من هم گفتم نه اگه هوا اينطوري باشه نميام. كه بابا رفت تو سايت هواشناسي و گفت باروني. بالاخره عمو گفت كه هوا هر طور باشه بريم. كه شب ساعت 8 عمو محمد و زن عمو انسيه اومدند دنبالمو...
3 فروردين 1393

1393/1/1

امروز اول عيد هست و اميدوارم كه امسال سال خوبي براي همه باشه و حسابي به همه اين تعطيلات خوش بگذره. ما سال تحويل خونه بوديم. خيلي خوشحالم كه كم كم معناي عيد رو درك ميكني. وقتي ميخواستم سفره هفت سين رو بندازم كمكم مي كردي و خيلي مواظب بودي كه بهم نخوره. امسال به خاطر اينكه اولين عيد ما بعد از فوت مادربزرگهام بود پدر و مادرم و بقيه رفتند اراك و فقط داداشم (ميثم) به خاطر پاش خونه بود. ما روز جمعه اول عيد رفتيم خونه خاله و مادربزرگ بابا. ناهار اونجا بوديم و شب هم اومديم خونه.  
1 فروردين 1393

عكس و خاطرات این چندروز

سلام عزيزم. الهي قربون اين فيگور گرفتنانت بشم.دوست دارم عشقم. عزیزم نمیدونم چرا این آخر ماهی اینقدر برامون سنگین و اتفاقهای بد می افته. هفته پیش سه شنبه ١٣/١٢/٩٢ مامانی طیبه زنگ زد و گفت دایی میثم با موتور تصادف کرده و تو بیمارستان که خدا خیلی بهش رحم کرد و رباطهای پاش پاره شده که باید حسابی استراحت کنه. پاهاش فعلا تو آتل هست تا روز چهارشنبه که گچ بگیرن و تا ٤ ماه تو گچ بمونه، اگر جوش نخورد باید عمل بشه. تا روز شنبه ١٧/١٢/٩٢ که شمارو که با بابا مهدی آوردیم گذاشتیم مهدکودک بعدش بابا گفت باید برم بیرون از اداره که من گفتم باشه کاری داشتم تماس میگیرم. من هم از روی عادت همیشگی که بابا زنگ میزدم، زنگ زدم و بابا هم با خورسندی جواب تلفن ...
20 اسفند 1392

مهديس و برف بازي در مهدكودك

 سلام عشقم، سلام زندگیم. این ماه که آخرین ماه سال هست و کارهای عید. پنجشنبه با بابا رفتیم سمت بازار بزرگ. ساعت ٩ صبح رفتیم و ٥ بعداظهر اومدیم خیلی شلوغ بود و ملت بود که اومده بودند برای خرید. لباسها هم خیلی گرون. مانتو که زیر ٣٠٠ هزار تومن نبود. برای شما هم یه حوله تن پوش و کلاه و خورده ریز خریدم. دیروز تصمیم گرفتیم که کمی از اسباب بازیها و وسایل اضافی رو جمع کنیم اما مگه شما گذاشتی. همش از توی جعبه ها درمیاوردی و تازه یاد بازی کردن با اونها می افتادی. دیگه خونه رو کرده بودی شهر شام. من هم دیگه خیلی خسته شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. که دیگه با جدیت باهات برخورد کردم و بالاخره کمی جمع شد. ولی هنوز پرده ها و ملحفه ها مونده که دیگه ...
10 اسفند 1392

زمستون

سلام عزيز دلم. ميدونم كه بعدها بزرگ شدي ميگي عجب ماماني تنبلي داشتم كه وبلاگم رو به روز نمي كرد. ولي ميدونم كه خودت با اين اتفاقهاي اخير كه افتاده و آخر سال شدن و كارهاي زياد ماماني رو درك ميكني. عزيزم خيلي شيطون شدي و كلاً حرف حرف خودت هست. سلام كردن رو هم اصلا دوست نداري. نميدونم چرا؟ خيلي باهات صحبت كردم، ولي فايده نداشت. حتي با تشويق كردن، جايزه خريدن و... نه. طوري كه ديگه پدربزرگ ها و مادربزرگها صداشون دراومده. ولي من دفاع ميكنم و ميگم كه همه بچه ها تو اين سن همينطورن. حتي به مربي مهدت خاله منظر هم گفتم، اون هم گفت كه خيلي از بچه ها همينطورند. اصلاً زورت نكنم و سنتون كه بالاتر بره درست ميشه. بابا مهدي هم كه شما رو خيلي بد عادت كرده ...
5 اسفند 1392

شب يلدا و اربعين

سلام عشق مامان. 2 روزه كه به خاطره آلودگي هوا مهدكودك و مدارس رو تعطيل كردند و شما هم در خونه هستي و استراحت ميكني. دلت براي مهدكودك خيلي تنگ شده. ولي واقعا ما كه بزرگتر از شما هستيم تو اين هواي آلوده كم آورديم واي به حال شما. شب يلدا هم خودمون 3 نفري توي خونه بوديم. حسابي اونشب به جاي شام آجيل و ميوه خوردي. الان هم مدتيه كه علاقه خاصي به كارتون باب اسفنجي پيدا كردي و بابا مهدي مهدي هم هرچي جديد مياد برات تهيه ميكنه و شما هم ذوق مي كني و مي بيني. روز اربعين هم عمو محمد شله زرد نذري داشت كه ما هم از صبح زود رفتيم اونجا و كمك كرديم و شما هم با خواهر زن عمو انسبه (تينا) همش مشغول بازي بودي. تولد برادر زن عمو انسيه كه 2 سال پيش فوت كرده بود ...
4 دی 1392

تب كردن مهديس

سلام عزيزم روز دوشنبه 92.9.4 صبح كه آوردمت به مهد تحويلت بدم كمي تب داشتي و منم بهت شربت استامينوفن دادم نميدونستم گفتم شايد به خاطر اينكه خونه هواش خيلي گرم و شما هم تختتون بغل شوفاژ هست اينقدر داغ شدي، خلاصه شربت رو خوردي و به خاله منظر هم گفتم كه اگر يه موقع دوباره بدنش داغ شد خبرم كنيد، و منم رفتم سركار تا ساعت 2.30 بود كه خاله منظر زنگ زد و گفت مهديس دوباره تب داره و بي تابي ميكنه. منم خودم رو سريع به مهد رسوندم و تحويلت گرفتم. خاله منظر گفت كه اگر اينطوري بود فردا نياريدش مهد تا خوب بشه، منم قبول كردم و بردمت به دكتر محل كارمون نشونت دادم و معاينت كرد. از اونجا كه شما هم عاشق معاينه كردن بوديد، تا دكتر گفت اول گوشات رو ببينم خيلي خ...
5 آذر 1392

مهديس و محرم

سلام زندگيم  فرارسيدن ماه محرم را به همه تسليت مي گويم و التماس دعا. دختركم امسال كه بزرگتر شدي و محرم رو هر سال نسبت به سال قبل بهتر درك مي كني خيلي حس خوبي دارم. آخه خودم عاشق امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل هستم. به بابا مهدي ميگم كه مهديسم هر وقت بزرگتر بشه و قدرت درك كربلا رو داشته باشه، اگر امام حسين بطلبه ثبت نام كنيم بريم كربلا. إن شاءاله كه بطلبه. از وقتي كه محرم شروع شد و همه جا صداي نوحه و تلويزيون هم ديگه روضه خوني هاش شروع شده ميگي مامان حسين حسين شروع شده. ميگي مامان ما امروز توي مهدكودك حسين حسين كرديم و سينه زديم. 2 روز هم هست ميگي مامان بريم امامزاده اونجا حسين حسين كنيم. چهارشنبه شب بود كه خوابيده بودي و ني...
18 آبان 1392